تبليغاتX
نیمکت تنها

قاصدکی

روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ، یک فـوت

این همه رهگذر

کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!

قصه ی این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد ؟! ....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:22  توسط باران  | 

این روز ها عجیب دلم در هوای اوست
این شعر های خسته تمامش برای اوست
فریاد واژه‌ها به فدایش که سوختن
در خلوت و سکوت فقط ادعای اوست

دیگر نگاه شهر به من جور دیگریست
انگار سال‌هاست که عاشق ندیده‌اند
بیگانه‌اند و دوست که فرقی نمی‌کند
دیگر تمام مردم دنیا غریبه‌اند

آن روزها دلم به هوای تو می‌سرود:
برگرد تا هنوز به یاد تو زنده‌ام
من زنده‌ام هنوز ولی عشقمان چه شد؟
می‌گیرد از دروغ خودم باز خنده‌ام

دیدی امید جای خودش را به یأس داد
من ماندم و نگاه تو و اشک ِ انتظار
این جاده‌های یأس کجا می‌برد مرا
آه ای خدا چه بر سرم آورده روزگار

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط باران  | 

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران  برسان سلام ما را...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط باران  |